سیری در نظریات و جریانات فرهنگی 

دوستان این فروشگاه جهت ارائه خدمات در زمینه مقالات،جزوات،تحقیقات و پایان نامه ها افتتاح شده است.کیفیت محصولات ملاک اصلی ما میباشد لطفا در مورد هر محصول نظرات خود را بیان نمایید تا دوستان شما نیز بتوانند از آن استفاده نمایند هیچ گونه نظری در سایت حذف نخواهد شد حتی نظرات منفی

http://kia-ir.ir

نظرسنجی سایت

کدام نوع از فایل های زیر مورد نیاز شماست؟

اشتراک در خبرنامه

جهت عضویت در خبرنامه لطفا ایمیل خود را ثبت نمائید

Captcha

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 484
  • بازدید دیروز : 1899
  • بازدید کل : 9610673

پیوند ها

سیری در نظریات و جریانات فرهنگی


فرمت فایل: پاورپوینت - ppt Image result for word 

کتاب سبز - قابل ویرایش ) 

 

تعداد اسلاید : 32
سیری در نظریات و جریانات فرهنگی ضرورت توسعه فرهنگي اهميت توسعه فرهنگي به ويژه در حال حاضر تا بدان پايه است که سازمان علمي، فرهنگي و آموزشي ملل متحد (يونسکو) دهه پاياني سده ۲۰ ميلادي را به معرفي نمود و ۲۱ « دهه جهاني توسعه فرهنگي » عنوان ماه مه ميلادي ( ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ ) روز جهاني توسعه فرهنگي اعلام شده است. 2 ارائه تعريفي از فرهنگ (Culture) کار دشواري است. آلفرد کروبر و کلايد کلوکهون در سال 1950 توانستند شمار حيرت آوري از تعاريف فرهنگ را از منابع مردمي و دانشگاهي ارائه گردهم‌آورند. روند تغييرات معناي فرهنگ در زبان انگليسي چنين است: پرورش حيوانات و به عمل آوردن محصولات زراعي/ آموزش انسانها/ مترادف ارزشي براي تمدن (اروپاييهاي بافرهنگ و آفريقاييهاي وحشي)/با ظهور رمانتيسيسم فرهنگ تنها براي سنجش رشد معنوي به کار رفت./سنت و زندگي روزمره. کروبر و کلهوکهون تعاريف فرهنگ را در شش دسته منظم کردند: توصيفي (منطبق با محور سوم ويليام)، تاريخي(ميراثي از گذشته)، هنجاري (شيوه زندگي و ارزشها)، روانشناختي (حلّال مشکلات و براوردن نيازهاي عاطفي)، ساختاري (عناصر فرهنگ مانند تعريف تيلور) و ژنتيکي (فرهنگ کنش متقابل انسانها و تحولات بين نسلي). 3 اما از نظر اسميت امروز کاربرد فرهنگ حول مضامين زير است: در مقابل چيزهاي مادي و فناورانه و امور داراي ساختار اجتماعي/ قلمروي امر فکري، معنوي و غيرمادي/ استقلال فرهنگ در مقابل قدرتهاي زيربنايي اقتصادي/ مفهومي از نظر ارزشي خنثي و بي‌طرف نظريه‌ي فرهنگي از نگاه اسميت در سه حوزه اصلي مي‌گنجد: محتوا: ابزارهايي براي درک ساختمان فرهنگ/ دلالتهاي اجتماعي: تاثير فرهنگ بر ساختار و زندگي اجتماعي/ کنش، عامليت و خويشتن: رابطه فرد و فرهنگ و راههايي که فرهنگ از طريق آن بر فرد تاثير مي‌نهد. 1- فرهنگ در نظريه اجتماعي کلاسيک 2- فرهنگ و وحدت اجتماعي در آثار تالکوت پارسونز 3- فرهنگ به منزله‌ي ايدئولوژي در مارکسيسم غربي 4- فرهنگ به منزله‌ي کنش در کنش متقابل نمادين، پديدارشناسي و روش‌شناسي قومي 5- دورکیمي‌ها: آداب، طبقه بندي و امر مقدس 6- ساختارگرايي و تحليل نشانه‌شناختي فرهنگ 7- چرخش مابعدساختارگرا 8- فرهنگ، ساختار و عامليت: سه کوشش براي ترکيب 9- مطالعات فرهنگي بريتانيا 10- رويکرد روانکاوانه به فرهنگ و نفس 11- تحليل فرهنگي پسامدرنيسم و پسامدرنيته 12- پسامدرن و نظريه انتقادي مابعدساختارگرا 1 مارکس: ماتريالسم تاريخي مارکس در آثارش به خصوص کتاب سرمايه (1867) او را به عنوان نظريه‌پردازي ضد فرهنگي مطرح کرده است. اين نگاه او برخاسته از همان چيزي است که بعدا با عنوان روبنا وزيربنا مطرح شد. فرهنگ در جامعه صنعتی همچون ايدئولوژي حاکم است که چند خصلت برجسته دارد: - مشروعيت به منافع بورژوازي - متاثر از روابط توليد - طبيعي و اجتناب ناپذير جلوه دادن قراردادهاي اجتماعي - ايجاد آگاهي کاذب (احساس خوشبختي کاذب): وظيفه ما افسون زدايي است. دورکیم: برداشتي که از دورکيم وجود دارد به عنوان يک حامي تحليل فرهنگي است. تاکيد او بر اينکه جامعه يک پديده اخلاقي است و احساس همبستگي گردهم آورنده اجزاي آن است مويد اين ادعاست. او جوامع ساده را مکانيکي مي‌دانست که هنجار حاکم بر آن همرنگي با جماعت است و جوامع صنعتي را جوامع ارگانيکي مي‌پنداشت که بيشتر بر تفاوتها و تقسيم کار متکي است. آنومي از نظر دورکيم وقتي در جوامع صنعتي رخ مي‌دهد که کنترلهاي فرهنگي رايج قدرت خود را از دست مي‌دهند. خودکشي يکي از حالاتي است که فرد در آن دچار آنومي مي‌شود. ماکس وبر: یک نظريه اجتماعي نظام‌مند ندارد بلکه مجموعه‌اي از بينشها و ايده‌هاي درخشان و درعين حال پراکنده را ارائه کرده است. اگرچه بيشتر آثار وبر ماترياليستي است اما رگه‌هاي قوي از ايده‌آليستي در آن مشهود است. مهمترين عاملي که ارتباط بين وبر و نظريه فرهنگي برقرار مي‌کند درک او از کنش انساني است. وبر متاثر از تفکر ايده‌آليستي آلماني هگل و کانت و ويلهام ديلتاي معتقد بود که بايد ماهيت معنادار کنش را در نظر گرفت. بر اين اساس او کنش را به دسته‌ي مبتني بر ارزش (باورها و اهداف فرهنگي مانند رسيدن به رستگاري از راه دين) و مبتني بر هدف (عقلانيت ابزاري در مدرنيته) تقسيم نمود. 2 پارسونز پارسونز روابط ميان فرهنگ، شخصيت و ساختار اجتماعي را با ارائه الگوهاي تجريدي و عام در نظريه‌پردازي خود تبيين کرد. از مدافعان جامعه شناسي فرهنگي دورکمي و وبري بود. نماينده اصلي کارکردگرايي به عنوان يک اصل بود. ديدگاههاي پارسونز بيشتر فلسفي بود که از پژوهشهاي تجربي فاصله مي‌گرفت. کارهاي اوليه درباره کنش اجتماعي پارسونز در کتاب خود با عنوان ساختار کنش اجتماعي، الگوهاي کنش عقلاني را به چالش کشيد. الگوهاي کنش عقلاني دشمن مشترک براي تمام رويکردهاي فرهنگي هستند. مهمترين اين رويکردها شامل موارد زير است: - الگوي رفتارگرا در روانشناسي: اين الگوها مبتني بر الگوي محرک-پاسخ پاولف و اسکينر است. - نظريه مبادله اجتماعي هومانس و وبلاو: انسانها براي به حداکثر رساندن سود (نه صرفا مالي) به تعامل با يکديگر روي مي‌آورند. - نظريه بازي(دهه‌هاي 1970 و 1980): زندگي يک بازي داراي راهبردها، پاداشها و جريمه‌هاست و افراد سعي مي‌کنند براي کسب بهترين نتيجه در آن بازي کنند. - الگوي انسان اقتصادي: زندگي اجتماعي همچون بازاري است که افراد به محاسبه سود و زيان خود دست مي زنند. نظريه سيستمها در دروه ميانه‌ي زندگي پارسونز رويکردهاي کل‌گرا و کارکردگراي وي را مي‌توان در اين دوره ديد. او نظريه‌اش با عنوان نظريه‌ي عمومي (General theory) را در کتاب نظريه عمومي در باب کنش را منتشر کرد. او و همکارانش الگويي از جامعه پيشنهاد کردند که سه نظام را در بر مي‌گرفت: - نظام اجتماعي: نظام اجتماعي تشکيل شده از تعاملات مردم با يکديگر. نظام اجتماعي، ثبات و پيش‌بيني پذيري را با ايجاد نقش ايجاد مي‌کند. نقشها در بردارنده‌ي انتظارات هستند. - نظام شخصيتي: پارسونز بر اساس انديشه‌هاي فرويد نظام شخصيتي را متشکل از اميال مبتني بر نياز مي‌داند. نظام فرهنگي : به نظر پارسونز نظام فرهنگي امکان هماهنگي ميان کنشهاي مردم را فراهم مي‌کند که با ياجاد نظامي از توقعات از نقشها عملي مي‌شود. بنا به نظر پارسونز سه قلمروي عمده در نظام فرهنگي وجود دارد: قلمروي نهادهاي شناختي: اين قلمرو بيشتر با فعاليتهاي ابزاري مانند گزارشهاي مالي در ارتباط است. نهادهاي بياني : ارزيابي‌هاي زيباشناختي در ارتباطات عاطفي که با مقوله خلاقيت و لذت مرتبط است. معيارها و هنجارهاي اخلاقي: بايدها و نبايدهايي که توسط يک آرمان ارزيابي مي‌شوند. به نظر مي‌آيد که در الگوي پيشنهادي او، نظام فرهنگي از اهميت بيشتري برخوردار است. او وحدت اجتماعي را در قلمروي نظام فرهنگي تبيين مي‌کند. نظام فرهنگي با شکل دادن به اميال مبتني بر نياز به قلمروي شخصيتي و از طريق نقشها در نظام اجتماعي نهادينه مي‌شود. نظريه سيستمهاي متاخر: مدل اجيل 3 مارکس غربی: تلاش انديشه‌هاي مارکسيستي قرن بيستم اصلاح ضدفرهنگي مارکس بود. اين جريانات فکري که گاه آن را مارکسيسم غربي مي‌نامند چند ويژگي مشترک دارند: - حل و جذب توضيح فرهنگي در چارچوبي مارکسي - توضيح اتفاق نيفتادن انقلابي است که مارکس آنرا اجتناب ناپذير مي‌دانست. در اين سنت يک عنصر نيرومند ماترياليستي وجود دارد و به نقش انسان آزاد، آگاه و خلاق و ... تاکيد دارد. گئورگ لوکاچ 1971-1885 آنتونيو گرامشي 1937-1891 گرامشي بي‌اعتنايي به فرهنگ و سياست را دو نقص تحليلهاي مارکسيستي مي‌دانست. گرامشي نقش دولت در تسخير کليسا و اتحاديه‌هاي کارگري و حمايت از منافع سرمايه‌داري و بورژوازي را در عدم به وقوع پيوستن انقلاب دخيل مي‌داند. فرهنگ هنگامي در اين جريان دخيل مي‌شود که قدرت دولتي کنترل آرا و در عين حال استفاده از زور مادي را در دست بگيرد. هژموني بن مايه‌هاي فرهنگي غالبي هستند که نابرابري و بي‌عدالتي را شدن مي‌بخشند و با هر تلاشي در جهت انديشه انتقادي مي‌ستيزند. مکتب فرانکفورت اين نامي است که به گروهي از روشنفکران آلماني که با انجمن پژوهشهاي اجتماعي فرانکفورت همکاري داشتند مرتبط مي‌شود. آنها روش مشترکي در مورد عقلانيت و نقد مدرنيته سرمايه داري داشتند. نقدهاي آنها شامل انتقاد از عقلانيت رسمي، نقد انديشه‌هاي اجتماعي فارغ از دغدغه ارزشي، بورکراسي، مصرف‌گرايي و صنايع فرهنگي است. تشابه ميان آنها را مي‌توان در چهار محور دانست: - تاثير فناوري بر زندگي مردم - تاثير فرهنگ مردمي بر توده مردم - توجه به شکلگيري جنسيتي و شخصيتي بشر متاثر از فرويد - شرايطي که آگاهي انسان از عهده درک کليت برمي‌آيد. والتر بنيامين آثار بنيامين نه تنها از آن جهت که حساسيت نسبت به فرهنگ را به نمايش مي‌گذارد و در عين آنکه از جهت زيبايي‌شناختي غني است ارزش فکري نيز دارد. او توضيح مي دهد که چگونه با برآمدن سرمايه‌داري صنعتي،‌محصولات فرهنگي دستخوش دگرگوني مي شوند. تئودور آدرنو و ماکس هورکهايمر تئودور آدرنو (1969-1903) در خانواده ثروتمند يهودي-کاتوليک در آلمان به دنيا آمد. اثر مشترک ديالکتيک روشنگري به انتقادي سخت از فرهنگ فراغت و تفريح توده‌وار سرمايه‌داري پرداخته است. هورکهايمر و آدرنو مدعي‌اند که نوعي عقلانيت وبري (عقلانيت ابزاري براي سود) در صنعت فرهنگ با سرمايه‌داري درآميخته است که نه به دنبال تقويت انديشه‌هاي انتقادي بلکه براي سود بيشتر تلاش مي‌کند. هدايت‌کنندگان اين صنعت شرکتهاي عظيم تولد کننده محصولات تفريحي و هم‌چنين رسانه‌ها هستند. حاصل اين فرآيند رويکردي خط توليدي نسبت به فرهنگ بوده است که از تقسيم وظايف استاندارد پديد مي‌آيد. اين محصول کليشه‌اي و فرمولي و نهايتا تهي از معاني اصيل است. صنعت فرهنگ، سرمايه‌داري را بازتوليد مي‌کند و مخاطباني فاقد هرگونه استعدادهاي انتقادي را پديد مي‌آورد. ديدگاههاي آدرنو توسط مکتب مطالعات فرهنگي بشدت مورد انتقاد قرار گرفت. يورگن هابرماس هابرماس را آخرين عضو مکتب فرانکفورت مي‌دانند. او نيز که يکي از اعضاي جوان اين حلقه بود به انتقاد از سرمايه داري و خردابزاري پرداخت. با اين حال او تلاش مي‌کرد با تعريف عقل جديد طرح روشنگري نجات بخشد. لويي آلتوسر1990-1918 لويي آلتوسر نيز از مارکسيستهاي فرهنگي بود که تلاش کرد فهم متوازن‌تري از فرهنگ و ذهنيت را وارد ميراث تفکر مارکسيستي کند. ديدگاههاي آلتوسر بيشتر مبتني بر آثار متاخر مارکس بود (عيني، علمي، مادي‌گرا) و شباهت زيادي به آثار لوي-اشتراوس دارد. کل‌نگري، تحليلهاي عيني و توجه به نظريه‌پردازي درباره سيستمها از جمله شباهتهاي کار آنهاست. چون اشتراوس مارکسيسم را طرد کرده بود مبناي محکمي براي تئوريزه کردن استقلال فرهنگ به دست مي‌دهد. با اين حال ديدگاههاي آلتوسر براي درک پيوندهاي نزديک ساختار اجتماعي، قدرت و فرهنگ بر استروس ترجيح دارد. آلتوسر با تمرکز بر اثار متاخر مارکس مجبور شد از سنت ماترياليسم ديالکتيک او نظريه فرهنگي استخراج کند. از اين رو به ساختارگرايي رو آورد و مدعي شد که مدلي ساختاري از جامعه استخراج کرده است که به فرهنگ و سياست نقشي مستقل مي‌دهد. 4 اين نوع نظريات از ديدگاههاي خرد و متنوعي است که شباهتهايي در ميان آنها ديده مي‌شود: برخوردهاي رودررو بين عاملان، ويژگي محوري زندگي اجتماعي است. مردم خلاق، مستعد و دانش‌پذيرند و مي‌توانند برخوردها را هدايت کنند و آنها را قابل پيش‌بيني، موفقيت‌آميز و قابل درک سازند. اروينگ گافمن 1922-1882 گافمن در مجموعه مقالاتش با عنوان آيين کنش متقابل اشاره کرد که برخوردهاي رودرروي روزمره به واسطه ميل به حفظ ظاهر، پرهيز از اضطراب و دفع مزاحمتها سازمان مي‌يابد که اغلب متشکل از خرده تبادلات آييني (تعارفات و تهنيتها) است. دستاوردهاي گافمن: شيوه‌هاي به کارگيري کنش متقابل: مردم منابع فرهنگي را براي حفظ تعاريف رايج و متناسب با موقعيت به کار مي‌برند. تمرکز بر پيوند ميان کنش، معنا و خويشتن. فهم وي از نقش بنيادين کنش و فعاليتهاي نشانه‌اي توجه وي بر جنبه‌هاي آييني زندگي آنچه در ديدگاههاي گافمن غايب است، درک فرهنگ در انگيزه دادن به کنشگران و تاسيس ساختارهاي نيرومند عواطف و تعهدات دروني است. گافمن حتي کليسا را صحنه‌اي براي اجراي نمايش مي‌ديد. اين بدان معناست که گافمن به محتواي فرهنگ و معنا توجه نداشته است. 5 مارس موس: اغلب شاگردان دورکيم در جنگ جهاني اول کشته شدند و تنها مارسل موس شاگرد و خواهرزاده‌ي دورکيم بود که تلاش مي‌کرد ميراث دورکيم را احيا کند. او در رساله‌اش با عنوان «بخشش، شکل کهن مبادله» به کارکردهاي هديه در کليت سازمان اجتماعي پرداخت. او نسخه‌ي انگليسي کار خود را با نام هديه (The Gift) منتشر کرد نيمه دوم قرن بيستم چهار روند در اين دوره را در سنت دورکيمي مي‌توان مشاهده کرد: جهاني شدن سنت دورکيمي و محوريت بريتانيا و ايالات متحد پذيرفتن کتاب اشکال بنيادين زندگي دين به عنوان منبع اصلي نظريه فرهنگي وحدت ميان ساختارگرايي فرانسوي مانند لوي اشتراوس و نظريه دورکيم در عرصه آيين، نمادگرايي و اسطوره شناسي. تئوريزه کردن قدرت، نابرابري و مبارزه با استفاده از ابزارهاي دورکيمي 6 خصلتهاي ساختارگرايي - عمق سطح را توضيح مي‌دهد. در برابر ظاهر در هم و غيرقابل پيش‌بيني عمقي داراي نظم وجود دارد. - اين عمق ساختار يافته است. - عينيت گرايي و بي‌طرفي - فرهنگ به مانند زبان است. ساختارگرايي متاثر از آثاري است که در عرصه زبان‌شناختي ساختاري پديد آمده است. - تمرکز بر نقش نظام فرهنگي و بي‌توجهي به نقش سوژه انساني: ساختارگرايان خود را در مقابل اگزيستانسياليستها و پديدارشناسان مي‌دانند. کلود لوي اشتروس رشته‌هاي علّي مارکس، تفسير روياها و اسطورها از فرويد و فهم الگوهاي ساختاري نهفته‌ي زمين در زمين شناسي بر کارهاي لوي اشتراوس تاثير عمده‌اي گذاشته است. 7 چرخش مابعدساختارگرا مابعدساختارگرايي در بهترين حالت حاصل رشد ساختارگرايي است. هيچ‌گونه مابعد ساختارگرايي واحدي وجود ندارد. مابعدساختارگرايي با تعاريف پسامدرنيسم و امرپسامدرن اشتباه گرفته شده است سه واگرايي ساختارگرايي و مابعدساختارگرايي 1- معرفت علمي، حقيقت و معرفت‌شناسي ساختارگرايان معتقدند که با يک رويکرد علمي به قرائتي عيني و به گونه‌اي عام معتبر از فرهنگ نائل مي‌شوند. اما ساختارگرايان اين ايده را نقد کردند: از اين رو مابعدساختارگرايان پيشنهاد مي‌کنند که بهتر است به جاي تلاش براي رسيدن به قرائتي خنثي و حقيقي از فرهنگ، به بررسي شرايط اجتماعي توليد دانش توجه کرد. فرهنگها و متون را به شيوه‌هاي گوناگون مي‌توان قرائت کرد و در عين حال هيچگونه قرائت درست يا غلطي وجود نداشته باشد. نظريه ساختارگرا بر خصايل خشک و رياضي‌وار نظامهاي فرهنگي تاکيد دارد اما در تفکر مابعدساختارگرا، ميل، تفريح، بدن و بازي هم به عنوان ابعاد مشهود فرهنگ مورد بررسي قرار مي‌گيرد. 2- قدرت ساختارگرايي ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي را محصولات قدرت نمي‌دانست اما مابعدساختارگرايي بنا به فهم مارکسيستي، فرهنگ را به عنوان محصول قدرت توضيح مي‌دهد مابعدساختارگرايان به جاي رمزگشايي از نظامهاي ايدئولوژيک و مبتني بر طبقه به رابطه متقابل گفتارها و ساختارهاي قدرت – دانش مي‌پردازد که ممکن است متاثر از نژاد، جنسيت يا استعمار باشد. 3- تاريخ ساختارگرايان تاريخ را قابل شناخت و خطي مي‌دانند اما مابعدساختارگرايان ويژگي اصلي تاريخ را آشفتگي آن مي‌پندارند. در نتيجه بر ناپيوستگي، گسيختگي، تصادف و احتمال در شکل دادن به پويايي فرهنگي و نهادي تاکيد شد. اين ايده‌ها در باب تاريخ جاي تحليل همزماني فرهنگ را گرفتند. ميشل فوکو1984-1926 مفسران آثار فوکو چه موافق و چه مخالف معتقدند که او از پرنفوذترين متفکران در حوزه‌ي نظريه‌ي فرهنگي است. او خود را مولفي در زمينه تاريخ نظامهاي انديشه مي‌دانست و از پذيرفتن عنوان پساساختارگرا سرباز مي زد. خطوط کلي انديشه‌ي فوکو مدام در حال تغيير، بسط و توسعه بود. فوکو و مابعدساختارگرايان بسيار متاثر از انديشه‌هاي نيچه بودند. ژاک دريدا تاثيرات دريدا بر نظريه فرهنگي: زير سوال بردن پژوهشهاي عيني‌گرا، کلام محور و حقيقت ياب و پيشنهاد پژوهشهاي هرمنوتيک و تفسيري اختلاط و دو پهلو بودن ويژگي نظامهاي فرهنگي‌اند. ما مي‌توانیم تناقض و ضعف را در هرگفتاري کشف کنيم و از طريق آنها در بابر گفتارهاي غالب پايداري کرد يا آنها را واساخت. 8 کنش متقابل نمادين و روش نومارکسيستي، کارکردگرايي پارسونزي و ساختارگرايي: قدرت نظامهاي معنايي در کنترل عامل انساني. نظريه فرهنگي در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم تلاش مي‌کرد که فاصله ميان اين دو را کاهش دهد و سطوح خرد و کلان را به هم نزديک کنند. پير بورديو 1930 کارهاي وي از آن جهت که سطوح خرد و کلان را در هم مي‌آميزد، از جامعه‌شناسي انتقادي مارکس و وبر سود مي‌جويد، الگوهاي انتزاعي و مطالعات تجربي را در رشته‌ها و مفاهيم مختلف در هم آميخته است اهميت دارد. نوشته‌هاي وي در ابتدا رنگ و بوي کارکردگرايي، ساختارگرايي يا اگزيستانسياليسم داشت اما در اواخر 1960 منسجم شد. سرمايه فرهنگي: سه نوع سرمايه در جامعه تعيين کننده قدرت و نابرابري اجتماعي‌اند: سرمايه اقتصادي سرمايه اجتماعي: شما چه کسي را مي‌شناسيد سرمايه فرهنگي: دانش، سليقه، ويژگيهاي صوري مانند مدارج دانشگاهي، مهارت های فرهنگی و توانايی تمييز خوب و بد و... سرمايه فرهنگي نيز مانند منش عادتي نابرابريها و تفاوتها را بازتوليد مي‌کند. تغيير سرمايه فرهنگي از نظر بورديو سالها طور مي‌کشد و عميقا در احساسات و شعور ما از خويش محصور است. بورديو معتقد است که يک طبقه گاهي براي تقويت خود شکلي از سرمايه را به شکلي ديگر مبدل مي‌سازد. ديدگاه جامعه که در اين جا به دست داده مي‌شود تقلايي است که در آن طبقات اجتماعي براي تصاحب مالکيت اشکال متنوع سرمايه با يکديگر به مسابقه مي‌پردازند. آنتوني گيدنز 1938 گيدنز در سال 1938 در لندن بدنيا آمد. او در سال 1990 يکي از مشاوران مهم توني‌بلر بود. اگرچه گيدنز از واژه‌ي فرهنگ چندان استفاده نمي‌کند اما غلبه وي در نظريه ساختاريابي براي نزديک کردن وجود خرد و کلان به درک ما در حوزه فرهنگ کمک فراواني خواهد کرد. او ساختار و عامليت را دوگانگي‌اي به شمار مي‌آورد که هر دو متقابلا اساس يکديگرند. نظريه‌ي گيدنز به واقع يک مونتاژ ايده‌هاي حساسيت برانگيز بود نه نوعي الگوي نظام‌مند مانند الگوهاي پارسونز يا هابرماس. 9 جهتگيريهاي اصلي مطالعات فرهنگي بريتانيا را مي‌توان اينگونه توضيح داد: ميان رشته‌ای توجه به قدرت و مقاومت توجه توامان به فرهنگ مردمي و والا تاثير ديدگاههاي چپ ريموند ويليامز و ريچارد هاگرت بخش نخست قرن بيستم تحت استيلاي زيبايي‌شناساني مانند اف ار لويس بود که مطالعه فرهنگ را منحصر در آثار بزرگ فرهنگ والا مي‌دانستند. هاگرت در سال 1957 در اثرش با عنوان کاربردهاي سواد به مطالعه جهان‌بيني و سبک زندگي طبقه کارگر پرداخت و حوزه‌هاي مختلفي مانند کار، خانه، خانواده، سنت شفاهي و دين را مورد کاوش قرار داد. ويليامز سعي کرد الگوهاي نيرومند نظري با تاثير درازمدت به دست دهد. او در اثرش با عنوان فرهنگ و جامعه اشکارا اين نکته را بيان مي‌کند که تاريخ ايده فرهنگ، پيشينه ثبت شده از واکنشها ما به شرايط دگرگون شده زندگي عمومي ماست. ويليامز در اثر بعدي خود با عنوان انقلاب طولاني به تحليل جامعه‌شناختي تر از فرهنگ مي‌پردازد و درکي فراتر از ادبيات و هنر براي فرهنگ ترسيم مي‌کند. مکتب بيرمنگام مرکز مطالعات فرهنگي معاصر در بيرمنگام در دهه 1960 تاسيس شد و نخستين رييس آن هاگرت بود. بعد از او هال جايگاه اين مکتب را برجسته ساخت. مطالعات متني رسانه‌هاي جمعي هال و همکارانش مي‌کوشيدند موضعي مستقر در ميان ماترياليسم صرف و ايده‌اليسم فرهنگي داشته باشند. فرهنگ داراي خودبنيادي است اما به پايه‌هاي اجتماعي و اقتصادي بستگي دارد. مطالعات خرده فرهنگها و فرهنگهاي طبقاتي قوم‌نگاري مطالعات فرهنگي نيز به شيوه‌هاي زندگي گروههاي متنوع حاشيه‌اي مي‌نگرد با اين تفاوت که آن را به کمک مفاهيمي مانند مقاومت در چارچوبي سياسي تفسير مي‌کند. کندوکاو ايدئولوژيهاي سياسي مطالعات فرهنگي غالبا بر روي ايدئولوژيهاي دست راستي متمرکز مي‌شد. انديشمندان مطالعات فرهنگي ديدگاههاي گرامشي را براي نظريه‌پردازي در اين عرصه بهتر از آلتوسر يافتند با اين حال مي‌توان در کتاب اداره پليسي بحران از هال و همکارانش ارجاع به هر دوي آنها را يافت. هال و همکارانش توضيح دادند که دولت براي حفظ سرمايه‌داري در برابر نگرانيها و اعتراضات مردمي، سلسله هراسهاي اخلاقي کاذبي را که عادي بودند به جاي بحران مي‌نشاندند. 10 نظريه‌ي فرهنگي و روانکاوانه هر دو زندگي اجتماعي چيزي اساسا مربوط به معنا مي‌دانند و بر لزوم تفسير تاکيد دارند اما تاکيد روانکاوري بر فرد و تقليل همه‌چيز به جنبه‌هاي فيزولوژيکي و زيست‌شناختي اين رابطه را بر هم مي‌زند. اما در قرن بيستم اين موانع به تدريج از ميان برداشته شد. زيگموند فرويد 1939-1856 فرويد در آثار متاخرش به نظريه‌هاي روانکاوانه خود در حيطه گسترده‌تر فرهنگ مدرنيته پرداخت. او بر رانه‌هاي زندگي و مرگ در سازمان جامعه مدرن را بر الگوي مبتني بر ميل جنسي اولويت بخشيد. ارس با عشق، خلاقيت و همبستگي مرتبط است و تاناتوس با خشونت. تمدن و ناخرسندي‌هاي آن شايد مهترين تلاش فرويد در بررسي فرهنگ به شيوه‌اي جمع‌باورانه باشد. نظريه‌هاي پسافرويدي درباره نفس و جامعه ويژگيهاي نظريه متاخرتر روانکاوي تاکيد کمتر بر آسيب شناسي رواني فرد به عنوان علت روان‌نژندي و توجه به روابط ميان مردم تمرکز بر شيوه‌هايي که جامعه در تجربه‌ي نفوس دخيل است. جايگزين شدن اسيبهاي عاطفي ناشي از اختلالهاي هويتي به جاي اختلالهاي جنسي و رواني. مکتب فرانکفورت برخي از انديشمندان فرانکفورتي به خصوص فروم و مارکوزه با درآميختن نظريه روانکاوي پسافرويدي با اقتصاد سياسي مارکسي ديدگاههاي روانکاوانه را به نظريه فرهنگي نزديک کردند. ژان لاکان 1981-1901 لاکان در پاريس بدنيا آمد. لاکان توانست نفس را از قلمروي رانه‌هاي زيست شناختي به زبان و فرهنگ منتقل سازد. او ضمير ناخودآگاه را مانند زبان ساختار يافته مي‌داند. نظريه فرهنگي روانکاوانه پسا لاکاني کارکردن اين عرصه واجد چندين ويژگي کليدي بود: تمرکز بر شيوه‌هاي ايجاد هويت توسط زبان و ارتباطشان با قدرت ايده‌هاي نفس ذاتي به چالش کشيده شده و کيفيات متغير و چندگانه نفس (آگاه و ناخودآگاه) مورد توجه قرار گرفته است. ميل و توهمِ فرد متاثر از روابط قدرت به وسيله ساختارهاي نمادين، نابرابري ها را بازتوليد مي‌کنند. نظريه فرهنگي روانکاوانه پسامدرن نظريات پسامدرن بيشتر بر مقولات ميل و لذت همراه با حملاتي به مهوم سوژه يکدست يا متحد به عنوان مخزن ميل معطوف شده‌اند. دلوز و گتاري در کتاب روان‌گسيختگي خود پراگندگي وميل به عنوان گرايشهاي راديکال در فرهنگ معاصر را تحسين کرده‌اند. از نظر آنها ميل روان گسيخته پرخاشگري را نگه مي‌دارد و قادر است ساخت مرزهاي روانشناختي و فرهنگي‌اي را که سرمايه داري برقرار کرده بشکند. 11 فهرستي از خصوصيات فرهنگ پسامدرن که به نظر مي‌رسد همگان با آن فهرست موافقند: قدرت گرفتن فرهنگ و رسانه‌هاي جمعي استوار شدن زندگي اقتصادي بر مصرف نمادها و سبک زندگي به چالش کشيده شدن ايده‌هاي مرتبط با بازنمايي واقعيت تصوير ذهني و فضا به جاي روايت و تاريخ به عنوان اصول سازمان دهنده رواج سبکهايي مانند نقيضه، هزل و التقاط‌گرايي عامه‌پسند شهر به جاي توليد به مرکز تدارک تفريحات، ساعات فراغت مي‌شود مانند مراکز خريد و پارکهاي تفريحي اختلاط به جاي طبقه‌بنديهاي سخت ژان بودريار از نظر بودريار ديگر ميان نشانه‌ها (فرهنگ) و واقعيت ارتباط معنايي وجود ندارد. دانيل بل اگرچه بل از لحاظ شعور و سبک نظري صراحتا مدرنيست است اما ايده‌هاي پسامدرن به شکل قاطع در آثارش صورتبندي شده‌اند. او در ديدگاههايش انتقال جامعه از مدرنيته صنعتي به جامعه مبتني بر اطلاعات را مستند کرده است. با اين حال او به تضاد تقاضاهاي لذت‌طلبانه شهروندان (نيازهاي فرهنگي) با اقتصاد عقلاگراي دولتي تاکيد مي‌کند که اشاره به خودبنيادي و قدرتمند شدن فرهنگ است. نقادي نومارکسيستي از پسامدرن شروع نظريه‌پردازي پسامدرن، فرانسه بود اما ملل انگليسي زبان در دهه 1980 شروع به پيشي‌جستن کردند. نتيجه يک موج تفاسير فرهنگي نومارکسيستي بود که ويژگيهاي زير را داشت: برخوردي خصمانه با زيبايي‌شناسي پسامدرن حضور نيروهاي سرمايه‌داري در کانون تغييرات فرهنگي توضيح ارتباط اين تغييرات با رهايي انسان اسکات لش: پسامدرنيسم به عنوان تفاوت زدايي لش نيز پسامدرنيسم را سرمايه‌داري بي‌سازمان تشخيص داده بود. از نگاه لش مدرنيزاسيون فرآيند تفاوت‌يابي فرهنگي است. از نگاه او پسامدرنيسم نقدي از مدرنيسم است که تماما با تفاوت‌زدايي مرتبط است. او براي اين ادعاي خود از بين‌رفتن مرزهاي ميان فرهنگ، اقتصاد، سياست يا ميان فرهنگ والا و پست يا نزديک شدن رشته‌هاي دانشگاهي را مثال مي‌زند. 12 شايد بتوان گفت که موضع پسامدرن در نظريه فرهنگي تا حدي جايگزين مارکسيسم به عنوان صداي غالب جناح چپ شده است. با تسامح بسيار مي‌توان مشخصات زير را براي اين موضع قائل شد: نقد مباني فرهنگي علم و مدرنيته غربي التزام به مرکزيت متون و گفتارها در ساخت نظام اجتماعي باور به اينکه نظريه فرهنگي جزئي از عمل اخلاقي و سياسي است توجه به چشم‌اندازهاي گروههاي فرودست نظريه اجتماعي به عنوان اقدامي اخلاقي و سياسي پسامدرنيسمها به ايده‌ي نظريه‌ي فرهنگي به عنوان اقدامي خنثي از نظر اخلاقي حمله مي‌کنند. بومان به ناسازه‌ي اخلاقي وضعيت پسامدرن اشاره مي‌کند و معتقد است که اين ناسازه‌ها به عاملان انساني غنا و کمال انتخاب اخلاقي و مسئوليت را بازم‌گردانند. تحليل هويت و تفاوت کرنل وست 1994 معتقد است که روشنفکران بايد درگير سياست جديد و فرهنگ تفاوت شوند. از نظر او ويژگيهاي مرکزي سياست جديد و فرهنگي تفاوت چنين است: تنوع، چندگانگي و ناهمگوني به جاي امر همگون و يکدست امر انضمامي و خاص به جاي امر انتزاعي و جهانشمول امر تصادفي، موقتي، متغير، احتمالي و انتقالي براي تاريخ‌مند و کثرت ساز کردن دسته بندی کلی در نظریات فرهنگی( منظر دکتر بشیریه) نظریه‏های مارکسیستی فرهنگ و فرهنگ توده‏ای نظریه‏های محافظه‏کارانه درباره جامعه توده‏ای و فرهنگ توده‏ای تجدیدنظرطلبی یا مکتب اصالت فرهنگ نظریه‏های فرهنگ در ساخت‏گرایی و نشانه‏شناسی نظریه‏های فرهنگی در پسا ساخت‏گرایی و پسا مدرنیسم نظریه‏های فرهنگی در فمینیسم مطالعه فرهنگی در کشورهای در حال توسعه در دسته بندی دیگری با جمع آوری نظریات فرهنگی میتوان رویکردهای زیر را در توسعه فرهنگی شمرد: تحول گرایی اشاعه گرایی کارکردگرائي ساختار گرائي کارکردگرائي ساختاری نمادگرایی نمادگرائي ساختاری تحول گرایی: اساس نظريات تحول گرايانه، برفرايند تحول در ابعاد مختلف فرهنگي نظير اعتقادات، نظام خويشاوندي و تکنولوژي استوار است، بعنوان نمونه، مورگان با معيار قرار دادن تکنولوژي سه مرحله مختلف را در حيات فرهنگي بشر شناسائي کرده است که عبارتند از: مرحله توحش، مرحله بربريت و مرحله تمدن. بر اين اساس سطوح مختلف فرهنگ را مي توان مانند مراحل توسعه يا تکامل آن دانست که هر مرحله آن، پيامد تاريخ گذشته است و تمامي آن، تاريخ آينده را مي سازد. اشاعه گرائي: نظريه اشاعه گرائي، سير مراحل تمدن و فرهنگ را به صورت خطي، و در هر جامعه، مستقل و موازي با جوامع ديگر نمي داند، بلکه معتقد است فرهنگ هاي جوامع از يک يا چند مرکز اشاعه گرفته اند و شباهت بين فرهنگ ها به علت رفت و آمدها، داد و ستدها، مهاجرت ها، لشکر کشي ها و در اثر اقتباس، تقليد يا اخذ است. کارکردگرائي: کارکردگرائي، شئون مختلف جامعه را بر حسب پيامدهاي سودمندي که براي نظام بزرگتر اجتماعي دارند، تبيين مي کند و حضور همه جانبه يا عنصر را بر حسب اثر سودمندي که براي کل نظام دارد، مورد توجه قرار مي دهد. مالينوفسکي فرهنگ را داراي کارکرد ارضا نيازهاي انسان در زندگي اجتماعي و انطباق انسان با محيط اطرافش مي دانند و معتقدند اجزا مختلف فرهنگ در ارتباط تنگاتنگ با يکديگر و در جهت برآوردن اين خواسته شرکت مي جويند. ساختار گرائي: ساختارگرائي، شئون مختلف جامعه را بر حسب پيامدهاي پيش بيني پذير اوصاف ساختاري جامعه تبيين مي کند. اين رويکرد خود شامل دو الگوي تبييني مي شود: الگوي اول گونه اي از تبيين علي است که ساختارهاي اجتماعي را علت اصلي پديده هاي اجتماعي مي داند. الگوي دوم، نياز به رابطه علي را منکر است و در عوض شئون مختلف پديده هاي اجتماعي را به نحوي تبيين مي کند که نشان مي دهد آن شئون چگونه با ساختارهاي انتزاعي زيرين هماهنگ ميشود.ساختارگرايان فرهنگي در تلاش هستند تا زيرين پديده هاي فرهنگي را که همان نظم زيرين پديد هاست، به دست آورند. کارکردگرائي ساختاری: اين نظريه فرهنگ جامعه را از نظام اجتماعي آن مشتق دانسته و به فرهنگ بعنوان اشکال استاندارد رفتار و احساساتي مي نگرد. پارسونز و رادکليف با استناد به اصطلاح يکپارچگي فرهنگي فرض را بر اين قرار دادند که فرهنگ به مثابه يک کل، افراد بسياري را کم و بيش در يک ساخت اجتماعي، يعني سيستمهاي با ثبات تعيين کننده گرو هها، وحدت میدهد، روابط بين افراد را تنظيم م يکند و تطبيق پذيري آنان با محيط فيزيکي خارجي را ميسر مي سازد. نمادگرائي: بر اساس اين نظريه، نماد، جوهره اصلي فرهنگ است. نماد واحد اصلي تمامي رفتار و تمدن انساني است. بين ذهن انسان و غير انسان تفاوت بنيادي وجود دارد. يک موجود زنده يا مي تواند نماد سازي کند يا نمي تواند، حد وسطي بر اساس اين ، وجود ندارد. رويکرد، کنش اجتماعي، بر فراگردي استوار هستند که به واسطه آن، کنشگران شرائط مقابل خود را تفسير و ارزيابي مي کنند. در اين حالت فرهنگ چارچوبي محسوب مي شود که در درون آن مي توان رفتارها را به طرز معقولي توصيف و تشريح کرد. نمادگرائي ساختاری: اين نظريه تلفيقي از دو نظريه نمادگرا و ساختارگرا مي باشد. بر اساس اين نظريه نمادها در ساختارهاي اجتماعي ظهور و بروز پيدا کرده و رشد میکنند و بدون شناخت آنها نميتوان به حقيقت نمادهاي پديد آمده توسط انسان ها دست یافت.

قسمتی از متن بالا پروژه میباشد که به صورت نمونه ، بعد از پرداخت آنلاین در جزوه باز آنی فایل را دانلود نمایید .

  

 « پرداخت آنلاین و دانلود در قسمت پایین »

  انتشار : ۱ تیر ۱۳۹۷               تعداد بازدید : 1021

فروشگاه جزوه تحقیق پاورپوینت

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما