پیوند ها
کتاب سبز - قابل ویرایش )
تعداد صفحه : 2
خداحافظي تلخ ديروز عصر كنار فاطمه نشسته بودم و اشك را در چشمانش مي ديدم . بغض گلويم را گرفت ! ... مي خواستم اشك بريزم . هيچ صدايي را جز صداي فاطمه نمي شنيدم . فاطمه خاطره رفتن پدرش به جبهه را برايم تعريف مي كرد ، او گفت : چند سال پيش پدرم مي خواست به جبهه برود وقتي كه فهميدم ، خيلي ناراحت شدم كه نكند ديگر پدرم بازنگردد و شهيد شود . خيلي بي تابي كردم و دوست داشتم كه پدرم زود بازگردد . پدرم هميشه به محجب بودن من سفارش مي كرد . من هم سعي مي كردم كه حجابم را رعايت كنم . بالاخره پدرم راهي جبهه شد . هر چند نگران بودم ولي اصلاً بروز نمي دادم زيرا فكر مي كردم او هم ناراحت مي شود . صورتش نوراني شده بود و در نگاهش محبت موج مي زد ، بالاخره از پدرم خداحافظي گرفتم . آن لحظه خيلي تلخ بود ، زيرا مي توانست آخرين لحظه اي باشد كه پدرم را مي ديدم . آه ، لحظه ي خداحافظي ، يا لحظه ي آخر؟ كدام يك ؟ آخر من كه نمي دانستم پدرم ديگر باز نمي گردد . به هر حال هر جور كه بود آن خداحافظي تمام شد چند مدت گذشت يك روز كه از مدرسه به خانه باز مي گشتم صداي جيغ و داد را از خانه مان شنيدم ، رنگم پريد و جلوتر رفتم در خانه باز بود ، وقتي كه وارد خانه شدم همه لباس مشكي به تن داشتند . ديوانه شده بودم و نمي دانستم چه شده است . همه به طرف من آمدند و من هم جيغ زدم . بالاخره فهميدم پدرم شهيد و من فرزند شهيد شده بودم و حدسم از همان ابتدا درست بود اكنون پس از گذشت سالها ديشب پدرم به خوابم آمد . او با صورتي نوراني به من مي گفت كه تو فرزند شهيد هستي و بايد با حجاب باشي ، دخترم براي من ناراحت نباش. تو بايد از بزرگواري و عفت و پاكدامني بانوي بزرگ اسلام ، حضرت فاطمه ( س ) الگو بگيري و اعمال
قسمتی از محتوی متن پروژه میباشد که به صورت نمونه ، بعد از پرداخت آنلاین در جزوه باز آنی فایل را دانلود نمایید .
« پرداخت آنلاین و دانلود در قسمت پایین »
![]()